آخرين پست وبلاگ "اين خانه سياه است"

سال اول يا دومي بود كه داشتيم تدريس مي كرديم، اونم تو يه روستا تو يكي از دهات دوردست. جاي باصفا و دنجي بود با مردمي ساده. روزها گذشت و شد سيزده آبان. اون روز چون روز دانش آموز بود به بچه ها آزادي كامل دادم كه امروز روز شماست. يه كمي از بزن و بكوب و بگو بخندمون نگذشته بود كه مدير سر و كله شون پيدا شد كه بايد دانش آموزا رو بدي ببريم راهپيمايي سيزده آبان.

من گفتم نميام شما برين، مدير گفت بايد بياي مسووليت بچه ها با شماست، منم به هيچ وجه زير بار نرفتم كه نميام كه نميام. ولي بچه ها سريش و آويزوون شدن كه بايد شما هم بياين؛ بدون شما خوش نميگذره. آخرش به زور منو هم با خودشون بردن.

يكي از بچه ها بود يه كم شيرين عقل بود ولي صداي بلندي داشت، مدير اين پسره رو كرد مسوول شعار دادن. مسير هم مزار شهداي روستا تعيين شد. مدير و معاون و فك و فاميل جلوي همه حركت مي كردن و من و دار و دسته هم اون آخر آخرا. اون پسره هم با اون صداي نكره هي داشت شعار مي داد كه مرگ بر آمريكا و اسرائيل و فلان و بيسار و جلوييا هم تكرار مي كردن و ما آخريا هم مشغول بگو بخند خودمون بوديم.

كم كم داشتيم مي رسيديم كه اين پسره وسط مرگ بر آمريكا و اسرائيل اينا، يهو از دهنش پريد و يكي هم نثار ...* كرد! اونايي كه همراه من بودن يا ساكت بودن يا داشتن حرف ميزدن و تا حالا شعار نمي دادن اينو كه شنيدن همه با هم تكرار كردن. اون پسره هم كه تا حالا هيشكي جوابشو نمي داد ولي اين دفعه همه جوابشو داده بودن و سر ذوق اومده بود، يكي دو تاي ديگه از مسوولين رديف اول كشوري و لشكري رو هم از دم تيغ گذراند و به صورت غير منتظره اي همه بچه ها هم تكرار كردن.

 منو نگو كه داشتم از خنده پخش مي شدم رو زمين، اونقد خنديدم كه اشك از چشام در اومد. مدير و معاون و معلم پرورشي و فك و فاميل رو كارد مي زدي خونشون در نمي اومد. ولي من اون روز اونقد خنديدم شكم درد گرفتم.

 پاورقي: به خاطر اين ماجرا يه عده اي كارشون كشيد به حراست آموزش و پرورش و توبيخ كتبي با درج در پرونده.

*... حدسش زياد سخت نيست!

امروز 13 آبان 1390 هست. اين مطلب را زنده ياد مسلم آردم قبل از وداع دار فاني نوشته بودند ولي نتوانستند آنرا در وبلاگ پست كنند، اين امر را به نيابت ايشان انجام مي دهم و از دوستان ميخواهم براي شادي روحش دعا كنند.

+ نوشته شده در جمعه 1390/08/13ساعت 21:31 توسط آردم |


 

یکی از مهم ترین و بزرگ ترین درس های اخلاق را از مورچه خوار یاد گرفتم که به سوسیس هم سلام کرد و برایش مهم هم نبود که به یک سوسیس سلام کرده است. در روابط اجتماعی خودمان عین گوسفند [بلانسبت شما] از کنار هم عبور می کنیم و حتی یک سلام خشک و خالی هم به کسی که یک سال است با هم همسایه ایم نمی دهیم. حتی من نمی دانم کدام یک از آن ها «بغلی» است (همسایه بغلی). قبلا هر کسی را که در راه پله می دیدم فکر می کردم مهمان همسایه است و لزومی بر خود نمی دیدم که آدم به مهمان همسایه سلام کند ولی از امروز تصمیم گرفتم به همه سلام کنم و این تصمیم تاثیر شگرفی بر زندگیم داشت. اولین کسی که به او سلام کردم آسانسور را برایم نگه داشت، دومین شخص پشت کتم را که خاکی شده بود برایم تکاند، سومین شخص مرا از دم در خانه تا یک مسیری رساند، و چهارمین شخص یک افسر زحمت کش راهنمایی رانندگی بود که به من گفت: «این قدر زود پسرخاله نشو، من گوشم از این حرفا پره ... بزن کنار بینم».

به جز آخری بقیه موارد امیدوارکننده بودند.

 

پاورقی : سلام سوسیس بغلی!

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/01/28ساعت 13:49 توسط آردم |


 

براي تمدد اعصاب و كمي استراحت و دوري از شلوغي شهر به خانه عمويم در روستا رفته بودم، روز بعد هفته بازار روستا بود، با خود گفتم خالي از لطف نيست گردشي در بازار بكنم.

بازار هفتگي روستا شلوغ بود، موهاي بلند و طرز لباس پوشيدنم شهر نشين بودن مرا مشخص مي كرد؛ كت شلوار مشكي و پيراهن سفيد به تن كرده بودم و كفش هايم واکس زده و براق بود.

توي بازار هفتگي روستا براي اولين بار بود كه به چنين قيافه اي بر مي خوردم؛ با همان اولين نگاه شيفته زيبايي اش شدم، همراه مادر و برادرش براي خريد آمده بودند، يك دختر روستايي با قيافه بي نهايت زيبا و جذاب؛ و معصوميتي خاص در قيافه اي منحصر به فرد كه فقط مختص او بود. بي اختيار دنبالشان به راه افتادم، جلوي يكي از فروشنده ها ايستاده بودند و من همين طور ناخود آگاه خيره به او مانده بودم، طوري كه او هم متوجه من شد، در حيني كه نگاهم مي كرد مادرش كه زن ميانسالي بود اقدس صدايش كرد، براي چنين فرشته زيبايي اسم نا متناسبي بود، چند بار آرام با خودم تكرار كردم اقدس، اسم نامربوطي بود، ولي به هر حال اسمش اقدس بود.

آن قدر مجذوبش شده بودم كه چند بار از ذهنم گذشت جلو بروم و خودم را معرفي كرده و سر صحبت را باز كنم، ولي اينجا يك روستاي مذهبي بود و مردان خشني داشت. ظاهر متفاوتم به حد كافي نظرها را جلب كرده بود، بنابراين جلو رفتن كار عاقلانه اي نبود، با فاصله تعقيبشان كردم، تمام مدت مي دانست دنبالشان هستم و به هر بهانه اي مي ايستاد تا آن ها را در شلوغي بازار گم نكنم، در نهايت خانه ساده و محقر كاهگلي شان را در كوچه هاي پيچ در پيچ روستا پيدا كردم.

آن شب خواب به چشمم نيامد، هر وقت چشم هايم را مي بستم قيافه او در نظرم مجسم مي شد، هيچ وقت فكر نمي كردم يك دختر روستايي چنين خواب از چشمانم بربايد.

فرداي آن روز، صبح زود به قهوه خانه اي رفتم كه در سر كوچه منتهي به خانه آن ها قرار داشت و تمام روز را منتظر ماندم ولي خبري از اقدس نشد، آفتاب كه غروب كرد طبق آداب و رسوم چنين روستاهايي چون مي دانستم ديگر زنان و دختران روستا بعد از اين ساعت ديگر بيرون نمي آيند، از قهوه خانه خارج شدم و به خانه عمويم برگشتم.

فردا صبح دوباره به قهوه خانه آمدم و تمام صبح تا بعد از ظهر را منتظر ماندم ولي باز هم خبري نشد. بالاخره قهوه چي كه مردي آفتاب سوخته و مهربان به نطر مي آمد و سخاوت روستايي در چهره اش نمايان بود جلو آمد و در حالي كه دستهايش را با دستمالي كه دور گردن انداخته بود خشك مي كرد لبخندي زد. چنين نشان دادم كه از هم صحبت شدن با او بدم نمي آيد، تعارف كردم؛ نشست و به شاگردش گفت چاي بياورد. سوالات زيادي از شغلم، محل زندگي ام و بسياري چيزهاي ديگر پرسيد و من جواب دادم. همين كه به حد كافي گرم گرفتيم از علت قهوه خانه آمدنم در اين چند روز پرسيد و من سكوت كردم. خواستم دليل قانع كننده اي برايش بتراشم كه گفت خودش دليلش را مي داند، سرش را جلو آورد و آهسته گفت: اقدس. بعد با نگراني گفت: ولي مواظب باش مهندس، من كه چشمم آب نمي خورد سالم به خانه ات بر گردي، چون اقدس خاطرخواهان زيادي دارد. بعد با آب و تاب تعريف كرد حتي خون و خون ريزي هايي هم، به خاطر اقدس به راه افتاده است. بعد از اين كه صحبت هايش تمام شد تشكر كردم و گفتم چطور مي توانم اقدس را پيدا كنم. در حالي كه باز هم سعي داشت مرا از عمق خطري كه مرا تهديد مي كند آگاه كند نا اميدانه سرش را تكان داد و گفت: من گفتنيا رو گفتم مهندس، هر چي شد پاي خودت، نگي نگفتي و بعد آهسته گفت پنج شنبه ها نزديك غروب مي رود به امامزاده.

فردا پنج شنبه بود و من براي جمعه بليط داشتم، بنابراين بعد از ديدن اقدس هم صحبتي با قهوه چي بهترين اتفاقي بود كه برايم افتاده بود.

فردا بعد از ظهر به امامزاده رفتم و كنار حوض امامزاده روي سكو نشستم تا آدم هايي را كه وارد امامزاده مي شوند زير نظر بگيرم موقع اذان مغرب بود كه اقدس آمد. صورتش همچون تكه اي از ماه كه از پشت ابر  بيرون مانده است مي درخشيد و صحن امامزاده را روشن مي كرد. تنها نبود و با يك دختر همسن و سال خود آمده بود. ايستادم و در گوشه اي قرار گرفتم كه بتواند مرا ببيند، مرا ديد و خوب شناخت. نگاهي به دختر همراهش كرد؛ چيزي در گوش او نجوا كرد و خندان وارد امامزاده شدند. از همان داخل هم نگاهش متوجه من بود، قلبم دوباره به تپش افتاده بود، نمي دانستم چه بكنم، وضو گرفتم و با بقيه در صحن امامزاده به نماز ايستادم. نماز اول را به جماعت خواندم، براي نماز دوم ديگر دلم تاب نياورد نمي دانم خواندم يا نخواندم، آمدم و دوباره كنار سكو نشستم.

تمام مدتي كه همه نماز مي خواندند من متوجه داخل امامزاده بودم.

بعد از اين كه نماز تمام شد زن ها بيرون آمدند و من با دقت متوجه آن ها بودم مبادا اقدس از نظرم دور بماند. آرام و متين از امامزاده بيرون آمد ‌ [در اين صحنه همه چيز متوقف مي شود و فقط دخترك آرام و خرامان از پله ها پايين مي آيد و باد طره اي از مويش را كه از چادر گلدارش بيرون مانده تكان مي دهد] و كفش هايش را پوشيد. مرا ديد و با دقت دور و بر را برانداز كرد [همه چيز دوباره به حالت عادي برمي گردد]. كمي صبر كرد تا زن ها كمي فاصله بگيرند بعد به طرفم آمد. خيلي زيباتر از آن بود كه از دور به نظر مي رسيد.

سلام كردم، سلام كرد.

لحظه سختي بود، با ديدن قيافه ماهش همه چيز از يادم رفته بود، حتي حرف زدن را فراموش كرده بودم.

آهسته شروع كرد به قدم زدن به طرف گوشه اي از صحن امامزاده كه درخت هاي چنار تنومند قرار داشتند، كنار حوض جاي خوبي نبود.

به هر جان كندني بود بالاخره زبانم باز شد.

گفتم شما زيباييد خنديد.

گفتم چند روزي مي شود كه منتظرتان هستم.

گفت براي چه؟

گفتم چون دوستت دارم.

خنديد و گفت شما شهري ها چقدر زود دل مي بازيد.

گفت دخترهاي اينجا مثل دخترهاي شهر شما نيستند اينجا آداب و رسوم خودش را دارد.

خنديدم و گفتم من تو را براي زندگي مي خواهم.

گفت براي زندگي ؟!

گفتم ازدواج.

گفت به همين زودي و با يك نگاه!

ديگر به درخت چنار تنومند رسيده بوديم دستش را روي پوست آن كشيد و گفت آتشي كه زود بر دلت بيفتد مطمئنا زود هم خاموش مي شود.

گفتم هيچ وقت تا اين حد مطمئن نبوده ام.

گفت ولي تو مرا نمي شناسي.

گفتم خواهم شناخت.

گفت من هم تو را نمي شناسم.

گفتم خواهي شناخت.

گفت من اهل روستا هستم، لهجه دارم، تا به حال شهر را نديده ام، خانه مان كاهگلي است، پدرم كشاورزي مي كند و مادرم در تشت رخت مي شويد.

گفتم خب؟!

كمي سكوت كرد و گفت پس عاشقي.

سرم را به نشانه تاييد تكان دادم.

خنديد و گفت تو شيريني.

اين بار با هم خنديديم.

نفس عميقي كشيد و به دختري كه دم در امامزاده ايستاده بود و به دور و بر نگاه مي كرد اشاره كرد و گفت دختر همسايه مان است، منتظر است، بايد بروم، قرارمان هفته بعد، همين روز، همين ساعت، همين جا.

خداحافظي كرد و رفت.

آهسته به طرف حوض رفتم و بر روي لبه آن نشستم و آن قدر اقدس را نگاه كردم تا اين كه در تاريكي گم شد.

فرداي آن روز لباس هايم را پوشيدم و به شهر مجاور رفتم. از فرودگاه سوار هواپيما شدم و به شهر خودم پرواز كردم و ديگر به آن روستا برنگشتم.

 

پاورقي : چيزي به ذهنم نمي رسه فعلا. تا ب عد ...

  

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/08/11ساعت 0:59 توسط آردم |


 

اين بار پسرك تصميم گرفته بود به هر نحو ممكن چيزي متفاوت با بقيه نوشته هايش ارائه دهد، مي دانست كه هر وقت تحت فشار باشد بهتر مي نويسد و در يك فشار مداوم چه بسا كه يك شاهكار بيافريند، ولي نمي دانست از كجا بايد شروع كند. سراغ آرشيو سوژه هاي خود رفت. سوژه هاي اتفاقي و شهودهاي مسحور كننده ای كه فقط با چند كلمه خلاصه شده بودند و کسی غير از او از آن سر در نمي آورد. هر كلمه يا جمله اي از آن آرشيو كوچك دنيايي براي خودش داشت.

مي دانست دخترك نوشته هايش را مي خواند، بنابراين بايد روي او تاثير مي گذاشت، بايد شعري نيمه بلند و جذاب را در وصف دخترك مي سرود، از چشم هاي بي نهايت عميق و پوست شفاف و روشن و سفيد ِ همچون خامه و بدن پر و گوشتي و تپل دخترك داد سخن سر مي داد.

به چند مصرع شعر برخورد:

 

دست از تبر ندارم

تا كام من بر آيد

يا ريشه ات بر آرم

يا ريشه ات در آيد

 

به درد نمي خورد؛ چيزي در مايه هاي رمانتيك لازم داشت.

 

هر كه را مي بينم

مترسك مزرعه ثانيه ها مي خواندم

و نمي دانند جز انتظار كاري از دست مترسك ها بر نمي آيد

لعنت به روزي كه زمين گيرم كردند

و دشمن پرنده ها لقبم دادند ...

 

اين بهتر بود بايد ادامه اش ميداد.

مي خواست شعر را به دخترك تقديم كند و به هر نحو ممكن شده با او دوست شود، اين بهانه خوبي براي دوستي بود. نه اين كه كاري كند يا عشقي در بين باشد مي خواست فقط دوست شود.

براي چشم چراني شايد!

 

پاورقي : نصف پست رو نوشته بودم كه مجبور شدم برم دنبال يه كاري بقيه ش موند واسه چند روز ديگه، يادم رفت چند روز پيش چي تو ذهنم بود، منم يه جور ديگه تمومش كردم. مي بينيد اينجا دنيا چقدر راحت تو دستمونه، هر كجا بخواييم مي چرخونيمش؛ كاش واقعيت هم همينجوري بود.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/06/23ساعت 17:43 توسط آردم |


 

اواخر ارديبهشت بود، درس ها ديگر تمام شده بودند. بچه ها را هم كه مي شناسيد، ماشالله يكي از اون يكي زرنگ تر و بهتر. واسه اين كه توي كلاس مساله حل نكنم شيريني خريده بودند و به اصطلاح خودشان جشن گرفته بودند. يكي از بچه ها دوربين آورده بود تا عكس دسته جمعي بگيرد، چند تايي از بچه ها هم نمي خواستند بيايند توي عكس دسته جمعي و مي گفتند ما مي خواهيم عكس تكي با شما بگيريم. من هم با توجه به محدوديت منابع عكاس بيچاره و ضيق وقت شروع كردم به تشويق بچه ها كه دور هم جمع شوند تا يك عكس دسته جمعي يادگاري با هم بگيريم، بهشان گفتم: ببينيد چقدر قشنگه سال ها بعد  وقتي همتون بزرگ شديد به اين عكس نگاه كنيد و مثلا بگوييد: اين احمده الان دكتره، اين مهرابه الان وكيله، اين عليه الان مهندسه و ...

يكي از بچه ها از ته كلاس گفت: اين هم آقاي آردمه الان مرده.

 

پاورقي : حس عجيبي داشت اين حرف برام. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/21ساعت 19:6 توسط آردم |


 

هواي گرم اوقاتم را تلخ كرده بود، عرق از سر و صورتم مي چكيد، همراه با دو چمداني كه با وجود سنگ هاي داخل شان وزنشان بيش تر از هشتاد كيلو شده بود حسابي بد عنق شده بودم، نمي توانستم عرق صورتم را پاك كنم، كلافه شده بودم، به مزه شور عرقي كه لب هايم را خيس كرده بود فكر مي كردم. وقتي مي خواستم سوار كشتي شوم لبه كت جديدم به نرده كنار كشتي گرفت و پاره شد، زير لب چند تا فحش آب دار نثار كسي كه نمي شناختم كردم. با يك حركت خودم را خلاص كردم و رد شدم.

يكي از ملوان ها راه را نشانم داد و گفت برو  كابين فلان. وقتي رسيدم لگد محكمي حواله در كردم، در مقاومتي كرد اما ضربه آن قدر كاري بود كه بازش كند. يك سگ كوچك جلويم پريد و شروع كرد به پارس كردن، از سگ ها متنفرم، حيوان هاي تيزي هستند. دختر كوچولويي پريد جلو و بغلش كرد.  سه نفر ديگر هم توي كابين بودند. چمدان هايم را گذاشتم بالا توي قسمت بار و به زور خودم را كنار مرد چاقي كه نشسته بود جا دادم. با هر نفس زدنش در آن هواي گرم مرا هم همراه خودش تكان مي داد.

پس از پاك كردن عرق پيشانيم، شروع به ورانداز كردن پارگي كتم كردم؛ به اندازه دو بند انگشت پاره شده بود. همين امروز صبح خريده بودمش، قبل از اين كه با مسوول فروش بليط بگو مگو كنم. كلا از درجه دو متنفرم؛ من كابين درجه يك مي خواستم و او مي گفت نداريم. حتي اسكناس درشتي هم كه روي پيشخوان گذاشتم باعث نشد شانس يك مسافرت راحت را به دست بياورم. انگار همه چيز دست به دست هم داده بودند تا پس از يك روز سخت، سفري سخت تر پيش رو داشته باشم.

روبرويم همان دختر بچه همراه با پیرمردی نشسته بودند، به نظر آدم هاي بي آزاري مي رسيدند، تنها چيزي كه آزارم مي داد نگاه هاي مات دختر بچه و سگش بود، هر دو با دقت به من زل زده بودند. براي اين كه دخترك را مجبور كنم دست از زل زدن بردارد چند بار شكلك در آوردم، اما اهل اين حرف ها نبود، در عوض با هر بار شكلك سگش پارس مي كرد. با حالتي جدي پرسيد: تو چمدونت چي داري؟ سگم خيلي بي تابي مي كنه.

پدربزرگش گفت: چند بار بهت گفتم كه اينقد فضولي نكن دختر، زشته.

ديگه حرفي نزد. اما همچنان زل زده بودند توي چشمهايم. آن قدر بدقلق بود كه دوباره كلافه ام كرد. فقط موقع شام بود كه نجات پيدا كردم. بعد از شام هم همان بالا ماندم و به كابين برنگشتم.

ساعت مچي ام سه نصفه شب را نشان مي داد. تنها وقتی دوباره به کابین برگشتم که از خواب بودن همسفرانم اطمینان حاصل کردم. بدون كوچك ترين سر و صدايي چمدان ها را برداشتم و آرام از كابين خارج شدم، روي عرشه نسيم خنكي مي وزيد. چمدان ها را يكي پس از ديگري داخل آب انداختم، سنگ هاي داخل چمدان باعث شدند تا چمدان ها به آرامي در آب فرو بروند. آب تيره هر دو را در خود فرو بلعيد. انگار در آن تاريكي مطلق هيچ چيزي وجود نداشته است.

همانجا ايستادم و در خنكاي نسيم شب سيگاري روشن كردم. از روح همسرم هم عذر خواهي كردم كه امروز صبح مجبور شده بودم جسدش را در دو چمدان جاي دهم، به خصوص كه اين چمدان ها همان چمدان هاي ماه عسلمان بودند.

قبل از اين كه ديده بان به خواب رفته بيدار شود، به طرف كابين به راه افتادم، اما آن دختر بچه لعنتي سگ به بغل وسط راهرو ايستاده بود و زل زده بود به من.

ترجيح دادم دوباره برگردم روي عرشه.

 

پاورقي : قابل توجه اونايي كه هي مي گن چرا ازدواج نمي كني، نيومده مي كشمش مطمئنا.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/23ساعت 12:11 توسط آردم |


مسلم آردم
سن 29 سال
دانشجوی فوق لیسانس
رشته ژئوفیزیک
شغل دبیر

استفاده از مطالب این
وبلاگ بـدون درج منبـع
مجاز می باشد
کپـی رایـت مال فـقیــر
بیچاره هاست


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

هنر کاغذ و تا
احمدی نژاد به روایت طنز
داستان رویت دختر 100% ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري
توصیه های مدیر سایتهای پارسیک و بلاگفا برای وبلاگها
خاطرات جالب آدم و حوا
ادبیات فولکلوریک آذربایجان
به بهانه انتخابات
مصاحبه با فرزند پروفسور حسابی
بیضی و دایره
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد"شعر"
پيوندهاي روزانه


Archives & Latest Posts

90/08/01 - 90/08/30

90/01/01 - 90/01/31
89/08/01 - 89/08/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/06/01 - 88/06/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/07/01 - 86/07/30

********
Links

نگاهی دیگر"دوست عزیزم"
خلیل جوادی طنز نویس
حرف های پا منقلی
پاتوغ خانا
"مرا می شنوی"ملیکا
یادداشتهای یک وبلاگر
"آموزگار" اصغر آمالی
نرگس وفادار
نائيريكا
يادداشت هاي يك خانم معلم